![]() |
باران عشق |
![]() |
| ...وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... |
|
می نویسم به یاد باران
|
|
به نام خدا می نویسم به یاد باران من یه قطره ام . جزیی از این دریای بزرگ ، نمی دونم می تونی حسش کنی جزیی از دریا بودن چه حسی داره یا نه . جزیی از دریا بودن یعنی خودت هم خدایی هم بنده ، یعنی تو جزیی از بزرگترین کل هستی که وجود داره هستی . قطره ها با حلقه عشق به هم وصل می شوند و می شه دریا . دریایی که هیچی نمی تونه در برابرش ایستادگی کنه . خیلی از دریا حرف می زنند ، از سخاوتش ، از محبتش ، ولی من همیشه به این فکر می کنم که چی شد به اینجا رسیدم . چی شد که می تونم با غرور فریاد بزنم که من دریام . می تونی عظمتش رو درک کنی . حتما می تونی . دريا يه دنيای بی کرانه بدون حد و مرز ، نه اصلاً اغراق نمي کنم جزی از دريا بودن برايه من يه فرصت ، يه فرصت براي اينکه عشق رو درک کنم . عشق بزرگترين محبت هستی ، هيچی جز عشق نميتونه دريا رو بسازه دريا سراسر عشق . دوباره مي خوام يه کم به عقب بر گردم و برات از اينجا اومدنم بگم . من يه قطره بودم که گاهی روي گلها مي نشستم و گاهی هم روي يه جويباره باريک سر گردان بودم . و همان جوری به راه خودم ادامه مي دادم . ولی بايد يه انقلاب بزرگی در خودم به وجود مي آوردم . قطرها دنياي عجيبی دارند . بعضی هاشون هميشه در حال جستجو و بعضی هاشون هميشه آروم و ساکت در حال جريان . منم در حال جستجو بودم . جستجوي يه چيزه بزرگتر . يه چيزی که بتونه اون انقلاب رو در من اينجاد کنه . همه چی خوب و ايده ال بود ولی من رو راضی نمي کرد . توي دنياي قطرها يه افسانه وجود داشت به نام دريا . هيچ کس درست و حسابی نمي دونست دريا چيه و هر کس هم که ميخواست تعريف کنه فايده نداشت . تا وقتی خودت دريا نباشی نمي تونی حسش کنی . ولی فقط يه راه براي رسيدن به اين افسانه وجود داشت و اونم چيزی نبود جز باران . باران واسه ما قطرها يه جور نقطه حرکت بود . يه شروع بود ، براي دريا شدن . من تاحالا باران را نديده بودم . اما تعريفش رو خيلی شنيده بودم . ولی باران هم تعريف درستی نداشت چون تا باران هم نباشی يا باهاش همراه نشی نمي تونی درکش کنی . ((پس فقط تو که بارانی ميتونی بفهمی من چی ميگم)) عمر ما قطره ها توي جویبار ها و ... کم بود و تنها راه جاودانه شدن دريا بود . ميگفتن فقط بعضی از قطرها توي عمرشون باران رو ديدن . بعضی ها عمرشون تموم مي شد و هيچ چيز از باران و دريا نميفهميدن . تا اينکه بالاخره يه شب به آرزوم رسيدم . اولش صداش به گوشم رسيد . صدایی که تمام وجودت رو تسخير مي کنه يه آواي هماهنگ بود که چيزی رو تو يه گوشت زمزمه مي کرد . من تمام زيبایی ها رو با آبی مي سنجم و مي تونم به جرأت بگم باران آبی ترين موجودی بود که در عمرم ديده بودم . باران چيزی جز عشق و محبّت نبود . باران باعث جاری شدن من شد . باران شهامت اين رو به من داد که مي تونم بزرگتر از این باشم که هستم . واقعيتش اين بود که باران من رو به خودم نشون داد . باعث شد که خودم و شايد بهتر بگم عظمت خودم رو بيشتر بفهمم . باران سراسر سخاوت بود مي باريد بدون اين که فکر کنه قطره هاش رو سر کی ميباره ، فقیر ، ثروتمند . هيچ کس از عشقش بی نصيب نبود . باران فقط با عشق مي باريد بدون توقع. باران عشق رو به من نشون داد و باعث شد که من تو زندگيم به چيزاي بزرگتر فکر کنم . از همون لحظه ديدن باران بود که من جستجو رو شروع کردم . توي راه جستجو تنها صداي نوازش بخش اون بود که به من اميد مي بخشيد تمام راه رو به اين اميد مي رفتم که بتونم يه باره ديگه او و عشقش رو که موقع باريدن باران تمام وجودم رو گرفته بود حسش کنم . باران رو دوست دارم چون به من زندگی بخشيد . به من راه جاودانه شدن رو نشون داد . باران بزرگترين درس زندگی رو به من داد ، اونم درس عشق بود . وقتی به دريا رسيدم سراسر شوق بودم ، من با دريا يکی بودم چون قطره دريا بود و دريا قطره . دريا آينه ای از عظمت خودم بود من ، قطره ، جزی از اين بي کران بودم و اين جز با عشق و سخاوّت باران هرگز ممکن نبود .
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 13:29 توسط mohammad etemadi |
|
|
تو نیستی
اما برایت چای می ریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن ویا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرقی می کند باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم از وبلاگ یه نفره که .... (هدی)
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 16:20 توسط mohammad etemadi |
|
|
می نویسم به یاد باران
|
|
خیلی وقته حس نوشتن ندارم . ولی الان
یاد بار آخری که با هم صحبت کردیم افتادم و تصمیم گرفتم
بنویسم. هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر هر
دوتامون بغضامون رو نگه داشتیم تا نترک ولی نشد آخر سر هم مجبور شدیم گریه کنیم .
تازه چقدر هر دوتامون سعی داشتیم جلوی خودمون رو بگیریم ولی نمی شد . الان که دارم
می نویسم نوشته هام با اشکام همراه شدن . چه لحظه های نابی بود . چه زود گذشت . آره
یه ماه گذشت انگار همین دیروز بود .
چه قولهایی به هم دادیم . قول دادیم همدیگر رو فراموش نکنیم . قول دادیم برای
هم دعا کنیم . قول دادیم تو قلب هم باشیم تا ابد . قول دادیم
..... بارانم همیشه احساست می کنم . هیچ وقت فکر اینک نیستی یا برام دعا نمی کنی رو نمی کنم ، اصلا نمی تونم فکر کنم . اگه یه روزی تو دیگه برام دعا نکنی ، بدترین روز زندگی من . پس قول بده هر موقع این متن رو خوندی همون لحظه مثل همیشه برام دعا کنی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 1:8 توسط mohammad etemadi |
|
|
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیا لم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بی داری مهتاب عاشقانه یاد من باش اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد میشه تو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد اگه دوری اگه نیستی نفش فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش (از آهنگ های سیاوش قمیشی )
![]() |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 23:54 توسط mohammad etemadi |
|
|
صدای من تا رسیدن به تو هزار بار می شکند . تو صدایم می کنی و تمام فاصله ها به هم سنجاق می شوند . و من می ترسم چون می دانم می روی و مثل همیشه منتظر جوابم نمی مانی . می دانم می روی و چیزی که بین من و تو می ماند یک خاطره است و دعا . می روی و فقط عشقمان در قلبهایمان جریان خواهد داشت . تو می روی و تنها باران عشق است که از دعاهای تو بر سرم می ریزد . من می روم و فقط دل و قلب دریایی من است که برای تو می ماند ، دلی که همیشه به یاد توست و بهترینها را برای تو می خواهد و قلبی که همیشه به یاد و خاطر تو ......
![]() |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 0:10 توسط mohammad etemadi |
|
|
ببار باران
|
|
باران ببار که تازه بعد از این همه سال طعم تلنگر قطراتت را روی پوست تنم احساس می کنم باران ببار که با بارش قطراتت طعم شیرین عشق را احساس می کنم باران ببار که تازه می فهمم دعا های تو هاله وجود من بوده باران ببار که تو را در کنار خود احساس کنم باران ببار که حس زیبای من و تو زنده بماند باران ببار تا آسمان و زمین به ما بخندند باران ببار تا بتوانم فریاد بزنم که چقدر دوستت دارم باران ببار ...
( نویسنده : خ )
![]() |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 22:39 توسط mohammad etemadi |
|
|
می نویسم به یاد آنکس که عشق برازنده نام اوست
|
|
به راستی تو کیستی ؟؟؟ به راستی تو کیستی که زمین همواره منتظر توست به راستی تو کیستی که دریا همواره تشنه عشق توست به راستی تو کیستی که جنگلها با تو به اوج زیبایی می رسند به راستی تو کیستی که گلها نام تو را فریاد می زنند به راستی تو کیستی که سیب فقط طلب تو را می کند به راستی تو کیستی که زمین را از کثیفیها پاک می کنی به راستی تو کیستی که روح آدم را از پلیدیها جدا می کنی به راستی تو کیستی که عرش در حیرت معصومی توست به راستی تو کیستی که عشق تو را فریاد می زند ، دل نام تو را می خواند و قلب برای تو میتپد به راستی تو کیستی که وقتی قفل دل نام تو را می شنود ، میشکند و بر پاهایت بوسه میزند به راستی که تو همان عشق هستی ، همان باران
(نویسنده : خ)
![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 11:56 توسط mohammad etemadi |
|
|
می نویسم به یاد باران
|
|
خوب این دومین 10 متنی هست که می خوام راجب خودم بنویسم.
نمی دونم چرا انقدر آدمها جدایی رو بد معنی می کنند . بابا مگه دوست داشتن اینه که آدم طرف مقابلش رو ببینه و یا باهاش صحبت کنه . اگه یه عشق ، عشق صادقانه ، پاک و متقابل باشه می تونه بدونه دیدار و گفتار هم عاشق باشن . می تونن دلاشون انقدر بهم نزدیک باشه که خیلی لذت بیشتری ببرن . می تونن همیشه برای هم دعا کنند و انرژی مثبت بهم بدن . بابا جدایی یعنی اینکه عشق پاک نیست ، یعنی عشق یه عشق متقابل نیست . به خدا من که همیشه خدا رو از این عشقی که به من داده شکر می کنم ، چون همیشه انرژی مثبت باران من رو سر پا نگه می داره و همیشه دعای خیرش پشته منه . من هیچ وقت از بارانم جدا نیستم و همیشه با وجود باران و خدا هیچ وقت احساس تنهای نمیکنم.
یه لطفی به من بکنید ، هر کسی که این بلاگ رو خونده راجب 3 تا چیز جداگانه بهم نظرش رو بگه 1. خدا 2. عشق 3. زندگی . یا برام "میل" کنید یا تو قسمت نظرات برام بنویسید |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 0:30 توسط mohammad etemadi |
|
|
با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گلهای شاداب گلدانت پنهان کردم ، و بر دفتر خاطراتت نوشتم : تو را دوست خواهم داشت ، تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود .
|
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 17:23 توسط mohammad etemadi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| وضعیت من در یاهو |
|
|
| بازدید کنندگان |
|
|
| درباره وبلاگ |
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني. مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني
|
| پیوندها |
|
.... یه نفره که کوچه وداع رود خانه آبی بارون پرنیان وبلاگی که عکسهای خودمه نیروانا عشق آسمونی بهترین وبلاگی که تا حالا دیدم (دوست خوبم حمید رضا) اتاق آبی |
|
RSS
|