![]() |
باران عشق |
![]() |
| ...وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ... |
|
......
|
|
و من می نویسم ، و این بار هم برای تو ، برای تو که دوستت دارم . برای تو که دوستم داری.
برای تو که هستی ام از وجود توست . من این بار هم برای تو و دنیای زیبایت می نویسم . برای تو و روح
بزرگت اما تو کوچولوی منی ، باران کوچولوی من ... برای تو و قلب پاکت . برای تو و چهره معصومت .
برای تو و دل ... ، و دل صاف و مهربونت . بارانم آمده ام که برایت بنویسم . آمده ام که بگویم از همیشه
بیشتر دوستت دارم . آمده ام بگویم با تمام خستگی ام اما هنوز برایم همون عزیز هستی .
دلم برایت تنگ شده . معنی دلتنگی رو خودت بهتر از من می دونی . می خوام یه بار دیگه روزهای
با هم بودن برگرده ، اما ...
بارانم اگه همین قدر توان نوشتن دارم ، اگر همین قدر توان نگاه کردن دارم ، اگر همین قدر سر پا هستم ،
فقط به خاطر دعاهای تو ...
دیگه قلمم دستم رو برای نوشتن یاری نمی کنه . فقط می خوام یه چیزی رو بگم ، نمی خوا شعار همیشگی
مون رو بگم و بگویم شاد باشی . چون شاد باشی برای تو عزیز بزرگ ، خیلی کوچیکه .
پس بهت می گویم : خدایی باشی بارانم ...
نویسنده: ((خ))
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 19:37 توسط mohammad etemadi |
|
|
تو شب گرم مرداد تو فصل سرد پاییز هوا که بارونی شد گریه می کردی عزیز چه غربت عجیبی تو چشمات خونه کرده برات بمیرم بگو ، چرا دست تو سرد این همه دلواپسی تو قلب تو چی می خواد یکی باید به قلبت یه جون تازه می داد دلواپس گریه هات ، شدم عزیز تنها بی کسی خیلی سخت ، اینو می دونم زیبا اینجا یکی مثل تو پر از شبای درد یکی همین دور و بر واسه تو گریه کرده حالا دوباره چشمات نم بارون گرفته اما یکی اینجا هست که از پیشت نرفته ...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 14:19 توسط mohammad etemadi |
|
|
در گذر گا زمان ...
|
|
در گذرگاه زمان خيمه شب بازی دهر با همه تلخی و شيرينی خود ميگذرد رنگها رنگ دگر ميگريند
عشق هامی ميرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده با جا می ماند
((دوستان بخونید و نظر بدید که جزو آخرین نوشته های من تو این وبلاگ))
|
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 19:31 توسط mohammad etemadi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| وضعیت من در یاهو |
|
|
| بازدید کنندگان |
|
|
| درباره وبلاگ |
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني. مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني
|
| پیوندها |
|
.... یه نفره که کوچه وداع رود خانه آبی بارون پرنیان وبلاگی که عکسهای خودمه نیروانا عشق آسمونی بهترین وبلاگی که تا حالا دیدم (دوست خوبم حمید رضا) اتاق آبی |
|
RSS
|